دانلود آهنگ و عكس - شعر و ...

هرچيت مزبيت اينجا هسن .

نگاه کن ... خواهی دید!

نگاه کن که غم 

               درون دیده ام  چگونه

                                   قطره قطره آب می شود

چگونه سایه ی

                 سیاه سرکشم

                                   اسیر دست آفتاب می شود ...

نگاه کن

          تمام هستیم 

                           خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

                                 مرا به اوج می برد

                                                    مرا به دام می کشد  

نگاه کن

         تمام آسمان من

                            پر از شهاب می شود

نگاه کن

         چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

                                            ستاره چین برکه های شب شدم

نگاه کن

          که من کجا رسیده ام 

 
                                 به کهکشان، به بیکران، به جاودان

نگاه کن

        که موم شب براه ما 


                       چگونه قطره قطره آب می شود 

نگاه کن 


           تو میدمی و آفتاب می شود ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/10ساعت 20:54  توسط   | 

شروع ماجرا بود ...

همچنان بگذر

همچنان بگريز

در خواب بي خوابي من

لحظه اي که ببندم چشم

همچون پسرکي تنها

شکسته دل و بي لبخند

با ياد مشوش اين اشياء سخنگو

در شبي که خود شب نيست

سکوت براي من نعمتي نبود!

که من آن را مي شنوم

چون فرياد،

ناله اي

شعري

صدايي است که مرا مي خواند

روزگار سختي است

روزگار خوبي است

هراس از بودن بيهوده من

چون برف بکري اسير خيال سرد خود

که آبستن هيچ رفتني نيست

به سان شبي و نوري و ماهيها

من، نه من نيستم

بي رنج و با تقدير

که در دام افتاده ام سالها پيش

نه صبح مي آيد

نه صیياد

تنها يادگار خاطرات تلخ آن روزگار پرعصمت من اين است

که شبي در نيزار

باد پيچيد

و اين نشان بي نشاني ها

خود شروع ماجرا بود...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/10ساعت 20:49  توسط   | 

تو نیستی که ببینی

تو نیستی که ببینی


چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است


هنوز پنجره باز است


تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند

تمام گنجشکان
که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها لب حوض
درون آینه ی پاک آب می نگرند

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر نگاه تو درترانه من

تو نیستی که ببینی چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
چراغ ، آینه، دیوار بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب می شنوم

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه در این خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است


تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است
غروب های غریب
در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است

تو نیستی که ببینی!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/10ساعت 20:48  توسط   | 

مريم حيدرزاده

تا قیامت

من میگم بهم نگاه کن 
تو میگی که جون فدا کن
 من میگم چشمات قشنگه
تو میگی دنیا دو رنگه
من میگم دلم اسیره
 تو میگی که خیلی دیره
من میگم چشمات و وکن
تو میگی من و رها کن
من میگم قلبم رو نشکن
تو میگی من می شکنم من ؟
من میگم دلم رو بردی
تو میگی به من سپردی ؟
 من میگم دلم شکسته است
تو میگی خوب میشه خسته است
من میگم بمون همیشه
تو میگی ببین نمی شه
من میگم تنهام می ذاری
تو میگی طاقت نداری
من میگم تنهایی سخته
تو میگی این دست بخته
من میگم خدا به همرات
 تو میگی چه تلخه حرفات
من میگم  که تا قیامت
برو زیبا به سلامت
من میگم خدا به همرات
تو میگی چه تلخه حرفات
من میگم که تا قیامت
برو زیبا به سلامت
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/02ساعت 7:32  توسط   | 

غير من

 

 دیگه شعرام واسه تو تازگی نداره

   دلم از دست تو زندگی نداره

تو میگی خسته میشی چشمامو میکنی فراموش

  ولی من عاشقتم عاشق که خستگی نداره

   میگی من دوست ندارم برو و صرف نظر کن

    دیوونتم این که به احساس تو بستگی نداره

   تو میگی ساده بگیر زندگی رو منو رها کن

  عاشقی خط خطی صافی و سادگی نداره

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/02ساعت 7:26  توسط   | 

اندوه پرست

اندوه پرست

کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد
آفتاب دیدگانم سرد میشد
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد
اشکهایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد
وه ... چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند ...شعری آسمانی
در کنار قلب عاشق شعله میزد
در شرار آتش دردی نهانی
نغمه من ...
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته
پیش رویم
چهره تلخ زمستانی جوانی
پشت سر
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پایز بودم


فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/02ساعت 7:21  توسط   | 

شکست نیاز

آتشی بود و فسرد
رشته ای بود و گسست
دل چو از بند تو رست
جام جادویی اندوه شکست
آمدم تا بتو آویزم
لیک دیدم که تو آن شاخه بی برگی
لیک دیدم که تو بر چهره امیدم
خنده مرگی
وه چه شیرینست
بر سر گور تو ای عشق نیاز آلود
پای کوبیدن
وه چه شیرینست
از تو ای بوسه سوزنده مرگ آور
چشم پوشیدن
وه چه شیرینست
از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن
در بروی غم دل بستن
که بهشت اینجاست
بخدا سایه ابر و لب کشت اینجاست
تو همان به ‚ که نیندیشی
بمن و درد روانسوزم
که من از درد نیاسایم
که من از شعله نیفروزم

 

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/02ساعت 7:19  توسط   | 

قصه ی کهنه دروغ بود

قصه ي كهنه دروغ بود، من و ما بچه گي كرديم


که به جای قصه خوندن قصه رو زندگی کردیم 

  

در آ رزو رو بستیم٬دلمون به قصه خوش بود 

 

رستم کتاب کهنه ته قصه بچه کش بود 

 

حالا تو قحطی رویا اجاق ترانه سرده 

  

کسی رو بخار شیشه دل نقاشی نکرده 

  

سرو ته زدن به دیوار٬برگ آ گهی ترحیم 

  

یه نفر نوشته جمعه رو همه روزای تقویم 

  

قصه گو کتا بو واکن!اسم آخرو صدا کن! 

  

سایه ی بلند خواب از ترانه ها جدا کن!  

 

از سر سطر ستاره٬بنویس تا راه چاره! 

  

بنویس که دل برای حرف تازه بی قراره! 

 

آسمون قصه مون بنویس با رنگ آبی! 

 

عشق با رنگ ترانه!شب با رنگ خرابی! 

  

فصل آخر کتاب پر کن از عطر علاقه!  

 

تا دیگه برای ریشه٬تیشه دس نگیره ساقه! 

 

ما روی سایه ها مون خط نشئن کشیدیم  

 

با صدتا کفش سربی تا ته شب دویدیم 

 

از قرق سکوت ثانه ها گذشتیم  

 

آخر قصه اما٬به انتدا رسیدیم  

 

چرخ فلک می خواستیم٬فلک نصیبمون شد  

 

ساده ی ساده بودیم٬کلک نصیبمون شد 

 

دنبال یه حقیقت تو آینه ها می گشتیم 

 

اما تو قاب گریه٬ترک نصیبمون شد

يغما گلرويي

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/30ساعت 8:0  توسط   | 

قصه شيرين و مگ فرهاد

فر هاد مرو هوای من٬ بارانیست

این کلبه غم٬ بدون تو ویرانیست

تنها شده ام میان گردی از غم

این جا دل من به عشق تو زندانیست

شیرین شده ام که بیستون را بکنی

هر چند که ادعای من حیرانیست!

امروز به قصر من بیا٬ فرهادم

حالا که ملاقات توام٬ پنهانیست

ای کاش که متهم به مردن بشوم

هر چند که جسم زنده ام قربانیست

امشب که روم خواب٬ تو را خواهم دید

بیمار شدم٬ نگاه تو درمانیست

فردا که صدا زنند مرا از ایوان

فهمند که نجوای دلم٬ عرفانیست

قربانی عشق  تو شدن باشم کاش!

از عشق٬ بمردم و نگو نادانیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/28ساعت 6:30  توسط   | 

شعر فروغ

از هم قلبی به پایم اوفتاد

باز هم چشمی به رویم خیره شد

باز هم درگیر و دار یک نبرد

عشق من بر قلب سردی چیره شد

 

                                                                                    فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/28ساعت 6:28  توسط   | 

خواهش ميكنم


آنقدر بی خیال از بازنگشتنت گفتی،
که گمان کردم سر به سر ِ این دل ِ‌ساده می گذاری!
به خودم گفتم
این هم یکی از شوخی های شاد کننده ی توست!
ولی آغاز ِ آواز ِ بغض ِ گرفته ی من،
در کوچه های بی دارو درخت ِ خاطره بود!
هاشور ِ اشک بر نقاشی ِ چهره ام
و عذاب ِ شاعر شدن در آوار هر چه واژه ی بی چراغ!
دیروز از پی ِ گناهی سنگین، گذشته را مرور کردم!
از پی ِ تقلبی بزرگ، دفاترِ دبستان را ورق زدم!
باید می فهمیدم چرا مجازاتم کرده ای!
شاید قتل ِ مورچه هایی که در خیابان
به کف ِ کفش ِ من می چسبیدند،
این تبعید ناتمام را معنا کند!
شیشه ای که با توپ ِ سه رنگ ِ من،
در بعدازظهر تابستان ِ هشت سالگی شکست!
یا سنگی که با دست ِ من
کلاغ ِ حیاط ِ خانه ی مادربزرگ را فراری داد!
یا نفرین ِ ناگفته ی گدایی، که من
با سکه ی نصیب نشده ی او برای خودم بستنی خریم!
وگرنه من که به هلال ابروی تو،
در بالای آن چشمهای جادویی جسارتی نکرده ام!
امروز هم به جای خونبهای آن مورچه ها،
ده حبه قند در مسیر ِ مورچه های حیاطمان گذاشتم!
برای آن پنجره ی قدیمی شیشه ی رنگی خریدم!
یک سیر پنیر به کلاغ خانه ی مادربزرگ
و یک اسکناس ِ سبز به گدای در به در ِ خیابان دادم!
پس تو را به جان ِ جریمه ی این همه ترانه،
دیگر نگو بر نمی گردی!


يغما گلرويي
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/28ساعت 6:25  توسط   |