المپيك موشها
هرچيت مزبيت اينجا هسن .
نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سایه ی سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود ... نگاه کن تمام هستیم خراب می شود شراره ای مرا به کام می کشد مرا به اوج می برد مرا به دام می کشد نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود نگاه کن چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل ستاره چین برکه های شب شدم نگاه کن که من کجا رسیده ام نگاه کن که موم شب براه ما نگاه کن 
به کهکشان، به بیکران، به جاودان
چگونه قطره قطره آب می شود
تو میدمی و آفتاب می شود ...

چند صباحیست هنگام غروب، دلم می گیرد و من در هوای گرفته غروب به آینده نه چندان دور خویش می اندیشم! جدایی ...مرگ! آری ، مرگ اولین دلنگرانیست که ما انسانها به هنگام غروب به آن می اندیشیم! هر روز غروب، خورشید می میرد و دوباره وقت سحر زنده می گردد. همینطور یک درخت، پاییز می میرد و بهار زنده می شود. شاید هم یک انسان پس از مرگش سالهای سال در خاطره ها و دلها باقی بماند و فراموش نشود و نمیرد. و
من می دانم روزی فراموش خواهم شد، و دیگر کسی نوشته هایم را نخواهد خواند
و صدایم به گوش هیچ کس نخواهد رسید و دیگر قلمم به هنگام تنهایی و دلتنگی
نخواهد نوشت! من فراموش می شوم و دیگر کسی صدای باز شدن پنجره اتاقم را نخواهد شنید و برای دیگران نیز نخواهد گفت. من می روم... و فراموش می شوم... آری! فراموشی بسیار ترسناک است حتی ترسناکتر از مرگ. و من هر غروب کلامی از فراموشی خواهم نوشت ... تا شاید بتوانم فراموشی خویش را در خویش فراموش کنم تا شاید فراموش نشوم. آری ، تنهایی غم انگیز ترین واژه ایست که لحظه به لحظه عمرم را با او سپری کردم. در تمام شب، چراغی نبود و ماه در وسعت بی انتهای آسمان خویش تنها بود و قلب من نیز چون شبهای بی ستاره تنهاترین تنها... در
این شبهای غم انگیز تنهایی و بی قراری، که با ماه این مونس و ناظر شب زنده
داریهای خویش، نجوا دارم، کجاست آن اهل دلی که شبی را با دل سوخته ی ما به
صبح رساند و شادی را به یکباره با تمام شیرینی به وجودم سرازیر کند،تا
آسمان خزان زده نفسهایم را به دشتی از شقایقهای همیشه بهار گره بزند. و
من همچنان در انتظار نیمه ی گم شده ی خویش هستم...تا مرا همراه خود به
فراسوی ماه ، به بزم ستار گان ببرد تا کویر دلم را نوید طراوت و سرسبزی
دهد. اما باز دلم تنهاست و دوست دارم برایش بنویسم ، چون پر از درد است،پر از رنج و نامردیهای زمانه ،پر از دغدغه های روزگار ... می نویسم! که چگونه در تنهایی هایم به اشکهای همیشه همراهم که برای یاراییم در لحظات رنج و تنهایی متولد میشوند، پناه می برم! اما باز با این همه تنهایی امیدوارانه به دیدار تو خرسندم. ای عشق ... ای منجی جاودانه ... ای همیشه ماندگار ... با من بمان برای همیشه! چرا که با این همه تنهایی، تنها به امید وصالت تا آخرین روز حیات جاودانه خواهم زیست. آری! آنگاه که آدمی را اندیشه ای جز مرگ نیست، عشق تنها بهانه ایست برای دوباره زیستن.

روزهای عجیبی ست این روزها
جای بودن تو هنوز خالی است!
هر شب با عشق بازی من و نبودن تو
تنهایی من زاده می شود...قد می کشد
اما...
این روزها و این شب ها
من در اتاقم یک خدا دارم
یک خدا که می نشیند کنارم
می بوسد مرا
یک...دو...سه...به عدد بوسه های تو
تنهایی من,نبودن تو و خدا ...
حل می شویم در هم!
نگران بی قراری هایم نباش
من یک خدا دارم
یک خدا که نا آرامی های شبانه ام را آرام می کند...
همچنان بگذر
همچنان بگريز
در خواب بي خوابي من
لحظه اي که ببندم چشم
همچون پسرکي تنها
شکسته دل و بي لبخند
با ياد مشوش اين اشياء سخنگو
در شبي که خود شب نيست
سکوت براي من نعمتي نبود!
که من آن را مي شنوم
چون فرياد،
ناله اي
شعري
صدايي است که مرا مي خواند
روزگار سختي است
روزگار خوبي است
هراس از بودن بيهوده من
چون برف بکري اسير خيال سرد خود
که آبستن هيچ رفتني نيست
به سان شبي و نوري و ماهيها
من، نه من نيستم
بي رنج و با تقدير
که در دام افتاده ام سالها پيش
نه صبح مي آيد
نه صیياد
تنها يادگار خاطرات تلخ آن روزگار پرعصمت من اين است
که شبي در نيزار
باد پيچيد
و اين نشان بي نشاني ها
خود شروع ماجرا بود...
تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها لب حوض
درون آینه ی پاک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر نگاه تو درترانه من
تو نیستی که ببینی چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
چراغ ، آینه، دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه در این خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است
غروب های غریب
در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی!
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي
ميدان بساطش را پهن کرده بود؛ فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند،
هياهو ميکردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند. توي بساطش همه چيز بود:
غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر کس چيزي ميخريد و در ازايش
چيزي ميداد. بعضيها تکهاي از قلبشان را ميدادند و بعضي پارهاي از
روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان
ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد. حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست
همه نفرتم را توي صورتش تف کنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و
گفت: من کاري با کسي ندارم،فقط گوشهاي بساطم را پهن کردهام و آرام نجوا
ميکنم. نه قيل و قال ميکنم و نه کسي را مجبور ميکنم چيزي از من بخرد.
ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش
را نزديکتر آورد و گفت: البته تو با اينها فرق ميکني.تو زيرکي و مومن.
زيرکي و ايمان، آدم را نجات ميدهد. اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر
چيزي فريب ميخورند. از شيطان بدم ميآمد. حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم
که حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعتها کنار بساطش نشستم تا اين که
چشمم به جعبهاي عبادت افتاد که لا به لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم
شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يک بار هم
شده کسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يک بار هم او فريب بخورد. به خانه
آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود.
جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب.
دستم را روي قلبم گذاشتم،نبود! فهميدم که آن را کنار بساط شيطان جا
گذاشتهام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا
کردم. ميخواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغياش را توي سرش بکوبم و
قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي
هاي گريه کردم. اشکهايم که تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بيدليام را
با خود ببرم که صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همانجا بياختيار به سجده
افتادم و زمين را بوسيدم. به شکرانه قلبي که پيدا شده بود.
دعا مي کنم که هيچگاه چشمهاي زيباي تو را
در انحصار قطره هاي اشک نبينم
و تو برايم دعا کن ابر چشم هايم هميشه براي تو ببارد
دعا مي کنم که لبانت را فقط در غنچه هاي لبخند ببينم
و تو برايم دعا کن که هر گز بي تو نخندم
دعا مي کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکي دريا و بوي بهار را دارد
هميشه از حرارت عشق گرم باشد
و تو برايم دعا کن دستهايم را هيچگاه در دستي بجز دست تو گره ندهم
من برايت دعا مي کنم که گل هاي وجود نازنينت هيچگاه پژمرده نشوند
براي شاپرک هاي باغچه ي خانه ات دعا مي کنم
که بال هايشان هرگز محتاج مرهم نباشند
من براي خورشيد آسمان زندگيت دعا مي کنم که هيچگاه غروب نکند
و بدان در آسمان زندگيم تو تنها خورشيدي
شدن به آسانسور دقت کنید.هر کس مانند آدم کوکی ایستاده و به روبه روی خود نگاه می
کند .شما جرات حرکت ندارید مبادا با شخص کناری تان تماس پیدا کنید ،همه سراپا گوش
هستند که ناگهان در آسانسورباز ، یکی از آن بیرون می رود و دیگری وارد می شود.
شخص تازه وارد زود روی خود را بر می گرداند وبه روبه رو نگاه می کند
اما من آسانسور را دوست دارم و پس از ورود کوشش می کنم پشتم به در باشد
تا همه را ببینم .به سوار شدگان سلام می کنم و می گویم:"راستی چه خوب بود اگر
آسانسور ناگهان از کار می افتاد و ما فرصت پیدا می کردیم تا یکدیگر را بشناسیم ."
ولی اتفاقی دور از انتظار من می افتد ،آسانسور درطبقه دیگر می ایستد و
همه از آن بیرون می روند و به همدیگر می گویند: "توی آسانسور
یک آدم عوضی بود که می خواست با همه از در آشنایی در آید."
لئو بوسکالیا



این گونه زندگی کنیم


ساده اما زیبا


مصمم اما بیخیال


سبز اما بی ریا


عاشق اما عاقل 


تولد همه مبارک






دیگه شعرام واسه تو تازگی نداره![]()
دلم از دست تو زندگی نداره
تو میگی خسته میشی چشمامو میکنی فراموش![]()
ولی من عاشقتم عاشق که خستگی نداره![]()
میگی من دوست ندارم برو و صرف نظر کن![]()
دیوونتم این که به احساس تو بستگی نداره![]()
تو میگی ساده بگیر زندگی رو منو رها کن![]()
عاشقی خط خطی صافی و سادگی نداره![]()
کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد
آفتاب دیدگانم سرد میشد
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد
اشکهایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد
وه ... چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند ...شعری آسمانی
در کنار قلب عاشق شعله میزد
در شرار آتش دردی نهانی
نغمه من ...
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته
پیش رویم
چهره تلخ زمستانی جوانی
پشت سر
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پایز بودم
فروغ فرخزاد
شکست نیاز
آتشی بود و فسرد
رشته ای بود و گسست
دل چو از بند تو رست
جام جادویی اندوه شکست
آمدم تا بتو آویزم
لیک دیدم که تو آن شاخه بی برگی
لیک دیدم که تو بر چهره امیدم
خنده مرگی
وه چه شیرینست
بر سر گور تو ای عشق نیاز آلود
پای کوبیدن
وه چه شیرینست
از تو ای بوسه سوزنده مرگ آور
چشم پوشیدن
وه چه شیرینست
از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن
در بروی غم دل بستن
که بهشت اینجاست
بخدا سایه ابر و لب کشت اینجاست
تو همان به ‚ که نیندیشی
بمن و درد روانسوزم
که من از درد نیاسایم
که من از شعله نیفروزم
فروغ فرخزاد
